X
تبلیغات
رایتل
5 خرداد 1387

تو ای گلبرگ احساسم تو ای دیرینه دلدارم

چو می خواهم که نامت را نهانی بر زبان آرم

صدا در سینه ام چون آه می لرزد

چو می خواهم که نامت را به لوح نامه بنگارم

قلم در دست من بیگاه می لرزد

نمی دانم چه باید گفت ؟!

نمی دانم چه باید کرد ؟!

به یاد آور سخنهای مرا در نامه ی پیشین

سخن هایی که بر می خاست چون آه از دلی غمگین

چنین گفتم در آن نامه

اگر چرخ فلک باشد حریرم

ستاره سر به سر باشد دبیرم

هوا باشد دوات و شب سیاهی

حرف نامه : برگ و ریگ و ماهی

 

نویسند این دبیران تا به محشر

امید و آرزوی من به دلبر

به جان من که ننویسند نیمی

مرا در هجر ننمابد بیمی

من آن شب کاین سخن ها بر قلم راندم

ندانستم کزین افسانه پردازی چه می خواهم

ولی امروز می دانم

نه می خواهم حریر آسمان ، طومار من گردد

نه می خواهم ستاره ترجمان عشق افسونکار من گردد

دوات شب نمی اید به کار من

نه برگ و ریگ و ماهی غمگسار من

حریر گونه ام را نامه خواهم کرد

سر مژگان خود را خامه خواهم کرد

حروف از اشک خواهم ساخت

مگر اینسان توانم نامه ای اندوهگین پرداخت